![]() |
![]() |
|
| مبین که میگوید ببین چه میگوید |
|
+
یکشنبه 27 دی1388 10:42 سیامک حسن زاده |
|
|
سیدعطاءالله مهاجرانی نویسنده٬ مترجم٬ روزنامه نگار و سیاستمدار ایرانی است. بهشت خاکستری بدون تردید از ماندگارترین آثار او به شمار می آید.
مردمی که قرار است در جامعه ی بهشتی زندگی کنند ، نباید در ذهنشان تردید و سئوال پیش بیاید. باید دولت را مقدس بدانند . حرف دولت حرف خداوند است و شایسته نیست کسی در برابر حرف خدا چون و چرا کند. .......................................................................................... - به گمانم باید از خانه های مستقل و فردی صرف نظر کنیم. مجتمع های آپارتمانی خوب است. همه یکدیگر را می بینند و می پایند. این خود بهترین شرایط مقتضی برای پرهیز از گناه است. ......................................................................................... - رئیس مجلس چکش چوبی را روی میز کوبید و گفت: از امروز سئوال از آقایان وزراء نداریم و طرح هرگونه استیضاح یا تحقیق و تفحص که لازمه اش سئوال باشد، از این به بعد منتفی است. بنابر دوستی و صمیمیت و همراهی و همدلی است. بینید برادران ، من خودم یک تجربه ی زنده ام. انسان میتواند به جای اینکه با تفکر زندگی کند، می تواند با حافظه زندگی کند. به جای تحلیل می تواند خاطره بگوید. صاف و پست کنده اش این است : سئوال نداریم. ......................................................................................... - دیده اید انسان های بی سواد چه ایمان زلال و آرامش غبطه برانگیزی دارند ؟ مقصد و مراد همین است. وقتی انسان می تواند با بال ایمان بر قله کوه بنشیند، چه ضرورتی دارد با پای سئوال خود را آواره ی سنگها و صخره ها و بیراهه ها کند؟ ......................................................................................... نورانی گفته بود: " رمان مثل یک آسمان پرستاره آغاز می شود . سرشار از شخصیت های مختلف و متنوع است. اما وقتی رمان را می خوانیم و به انتها می رسیم ، در هر مقطعی و هر بخشی ، تعدادی از ستاره ها محو می شوند و نهایتاً انگار آسمان را ابرهای تیره می پوشاند" گفته بود " می گویند انقلابها همین گونه اند ؛ فرزندان خود را می خورند." ......................................................................................... سرمای پاییزی؟ برگ ریزان جان انسان. درخشانتر از برگ ریزان درختان است. این سرمای درون در همه ی کوچه باغهای جان آدمی می پیچد و برگهای زرد وضعیف و کم طاقت را می ریزد. ........................................................................................ موسی می گفت: " من حتی یک حیوان پیدا نکردم که ادعا کنم از او بهترم." اینها می گویند از همه بهترند. اینها از چه راهی آمده اند. از دالان قیرگذرکرده اند؛ حمام قیر گرفته اند که این گونه تاریک اند و چسبنده و پیگیر ! ....................................................................................... - شما نه تنها جنت ساز هستید؛ تاریخ ساز هم هستید. شما چند سرو گردن از ناپلئون و حتی هیتلر هم بالاترید. شما شعار بهشت را مطرح کرده اید، اما باید بدانید که بهشت را در ابتدا با دست نمی سازند. - با چی می سازند؟ - با پتک می سازند؛ پتک ! ....................................................................................... ابوالقاسم لاهوتی رفته بود شوروی، فکر می کرد آنجا سرزمین عشق است. گفته بود : " می خواهم زن بگیرم." مامور رابط کا.گ.ب گفته بود: " خیلی خب، ما فردی را به شما معرفی می کنیم، با او ازدواج کنید." گفته بود: " من شاعر و هنرمندم و برای تشکیل زندگی مشترک باید عاشق بشوم ؛ عشق باید سنگ بنای زندگی من باشد." مامور گفته بود: "اشکالی ندارد، همان خانمی را که ما معرفی می کنیم ، شما عاشقش بشوید!" .......................................................................................... ... فکر می کنم ربات هم از من خوشبخت تراست. ابن عمّ، فکر نمی کنی حال و روز جهنمیها بهتر از ما باشد؟ سرانجام آنان به ازای گناهی که کرده اند ، مجازات می شوند. ما این مجازات سنگین را چرا می پذیریم؟ چرا بر ما تحمیل می شود؟ می روم، می روم در جایی که بتوانم درِ اتاقم را ببندم. به دور از نگاه دیگری در خلوت خودم بخندم ، گریه کنم، بنویسم، زمزمه کنم، آواز بخوانم ، داد بزنم، با مشت به دیوار بکوبم، نوشته ام را پاره کنم و زندگی کنم؛ زندگی . .......................................................................................... همین جا می مانم . می خواهم تمام دیوارهای خانه ام را کاغذ رنگی بچسبانم . از همه رنگ، مثل بادبادک بچه ها . چه کار می توانند بکنند؟ کاغذها را می کنند؟ بکنند! مرا می بند؟ ببرند! لاله ی گوش ایوب ، مثل تابلو در برابر چشمان من است. انسان می تواند با نخواستن ، با نه گفتن از هویت و فردیت خود دفاع کند. اینکه عالی است انسان را از داخل ویترین ببرند جایی که دیوار دارد؛ البته قدری تنگ و ترش است، اما می گذرد، تمام می شود ...
|
|
+
چهارشنبه 16 دی1388 9:54 سیامک حسن زاده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
در دل من چیزی است،مثل یک بیشه ی نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم، که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه. دورها آوایی است، که مرا می خواند. |
|
RSS
|