تبليغاتX
یک فریب ساده ی کوچک...








یک فریب ساده ی کوچک...

مبین که میگوید ببین چه میگوید

سنگ تراشی که آرزو داشت سنگ تراش شود

من زنده هستم، من زنده هستم، من زنده هستم، من زنده هستم...

دکتر گفته باید تکرار کنم و باور. من یک آدم زنده هستم، باید باور کنم، باید باور کنم، باید باور کنم...

هر روز بلندگوی غسالخانه صدای قرآن را با تمام قدرت به درون وجودم پرتاب می کند و نوید دوست جدیدی را می دهد.مغازه برایم دالان بلند و تاریکی است و مرا از اینجا تا آن دنیا می برد. لباس کارم را تنم می کنم و روی صندلی می نشینم و لعنتی به این زندگی.

روی همین صندلی و در مقابل همین عکس ها پیر شدم، چشمانم کم سو شد ، سرم طاس؛ دندانهایم ریخت و کمرم خشکید.میان من و این عکس ها فاصله ای نیست.عریانی محض. بخش جدا شده شان را نمی شناسم اما با این عکس ها حرف می زنم.

به چشمان هم خیره می شویم، گویی سالهاست همدیگر را می شناسیم. چند ساعتی نیست که دیدمش، چهره ای خسته و چشمانی گود افتاده ، موهایی آشفته و صورتی نتراشیده. درد را در عمق چشمانش می بینم. اعتیاد عکسش را به من سپرده. بوی تند تریاک را از دهانش می فهمم. چند روزی هست که مرده، زنش می گفت.   .زن نحیف و زشتی که وقتی عکسش را میداد دست چروکیده و ناخن های حنا گرفته اش دلم را به درد آورد. دل خوشی از مردش نداشت. می گفت با اعتیادش خودش را نابود کرد و زندگی من را. همینطور که دماغش را بالا می کشید گفت اما دوستش داشتم لاکردار را.

من در این دالان تنگ و تاریک با عکس ها حرف می زنم. مثل همین مرد، یا آن دختر جوانی که با قرص برنج از دالان گذشته بود. در میان حرف هایش آدامس را تند تند می جوید. گفتم چرا اینجایی؟! آدامس پف کرده اش را ترکاند، "فکر می کردم دوستم دارد" و گفتم خاک بر سرت. یا همان پیرمرد ویولیستی که حتی ضربه هایم بر سنگ هم نتوانست نواختن او را متوقف کند. از آرامشش لجم می گرفت.

مرد معتاد آدم بدی به نظر نمی رسید. گریه اش را قورت می داد و از زندگیش می گفت. محکوم به این زندگی بود. می گفت 6 روز است مرده. کِرم ها درونش را یافته اند، دیشب هم سگی بر رویش پاشیده.دل داری اش می دهم که زندگیِ همه همین است. تازه زنت عاشقت بوده، تو بُردی.برایش از پیر ثروتمندی گفتم که چه نام و نشانی داشت. عکسش را که می کَندم از غرور حتی یک کلمه هم حرف نزد. 2 سال است پسرش برای حساب نیامده. تو نفس های با طعم تریاکت می ارزد به تمام روزهای زندگیِ پولکیِ آن مرد.همان حوالی که هستی بمان و خوش باش. دروغ نبود. هر روز با بسیاری از زندگی های تمام شده حرف می زنم. همین دیروز بود ، پدری عکس کودک خردسالش را به من سپرد. چه اصراری داشت تا عکس کودک عقب مانده اش زیبا باشد." نکند چشمهایش را همین جوری لوچ بکشی، دستی هم به صورتش بکش". نمی دانم بچه به من نگاه می کرد یا نه، اما بی اندازه معصوم بود . فقط گاه گاهی می گفت: " مامان " .

بغض های همه ی اینها مانده در گلوی من.. مانده ... خشکیده، ... آنها به من می گویند من اما چه کنم؟؟ همه ی این دردها را من میدانم و مشتی عکس. قطره ی خزیده ی روی لبم را با زبان می دزدم، کاش نمی گفتی لامصّب.

آخ که چقدر دلم می خواهد دیگر به چشمی نگاه نکنم. عکس مرد تمام شده. سرفه ها و بوی تند تریاکش به جانم ریخته. دیر وقت است. لباسهایم را می کَنم و همراه تمام شنیده هایش به رخت آویز می سپارم و خارج می شوم. بیرون از دالان باید آدم دیگری باشم نه همان سنگ تراش.

خیابان های اینجا پر است از مرده های متحرکی که شاید روزی هم با آنها آشنا بشوم.

سر سفره ی شام لقمه را که به دهان می برم چشمم می افتد به دست زمخت و ناخن های رنگ گرفته ام... به دست های آن زن می ماند.

دلم می خواهد ناخن هایم را بجوم، بجوم، بجوم،بجوم و بگویم:

من زنده هستم، من زنده هستم، من زنده هستم، من زنده هستم....

سیامک حسن زاده - شب یلدا 90

نوشته شده در چهارشنبه 28 دی1390ساعت 8:53 توسط سیامک حسن زاده| |

کلبه ی پیرمرد عجب جایی بود. زیر باران مدام و بادهای بی وقفه ی پاییزی ، کلی راه می رفتم تا برسم آن جا. کلبه ای کنار خزر برای صیادهای کهنه. کنار بخاری هیزمی بارانی ام را می تکاندم و تن را می سپردم به تخت چوبی با آن پتوهای سربازی، استکان های کمرباریک روسی را با چای لاهیجان تا آخرین خط طلایی اش فتح می کرد و قوطی رنگ و رو رفته ی سوهان قم که پر از قندهای ریز و درشت بود را می گذاشت و می نشست روی صندلی کهنه ی لهستانی اش و دست به چانه از پشت قاب پنجره ی دود گرفته و زنگارزده می رفت به سال های دور. چای را بالا می انداختم و می گفتم : خوب چه خبر؟ تکانی به خودش می داد ، لابد سال های پشت سرش را به کناری می گذاشت و استکان کمرباریک روسی را ... -" تو یادت نمی آید، چه برکتی داشت صید! اوزون برون و ستیرا و چال باش... هی ... خاویار و ماهی و شکار..." می گفت و می گفت." خاطره پشت خاطره، رزاق، چیپچیک نبوی نیک ،لوبر ... خزری، گون دوغ میش و ... " چنان با هیجان می گفت که دیگر مجالی برای شنیدن قطره های باران و سقف حلبی کلبه نمی شد. می دیدم که می گفت و جوان می شد . می گفت و می گفت. من هم از پشت شیشه های بخار گرفته و زرد به باران زل می زدم. گاهی در میان آتش کلمات می ایستاد. چشمان اش گرد می شد . انگشت اشاره اش بالا را نشان می داد ؛ " شنیدی ؟ مرغابی بود ها " و بی هیچ سئوالی می پیچید به جاده ی مرغابی و مرداب ... آزاد راه شینگ و شل و شیبلیت. و تمام سال ها را برایم می گفت.  موبایل ام که زنگ می زد درنگی می کرد و چشمان اش می رفت به قاب زنگ زده. انگشتان لخت زمخت اش سیگار را از لب می گرفت و زل می زد به دود. انگار نگاه اش را از حلقه ی دود انداخته بود به قابی که نمی دانستم چه بود! می پرسید: -" می دانی رزاق چیست؟" می دانستم، بارها و بارها برایم گفته بود . عادت اش بود این طور شروع کند. می گفتم نه. و او شروع می کرد و از این شاخه به آن وشاخه از این جاده به آن راه. غرق صحبت هایش می شدم و می رفتم با او. گرمای بخاری ی هیزمی پاهایم را می گیراند . خودم را جابجا می کردم بی آن که چشم از نگاه اش بردارم. سال های زیادی از زندگی ، در مقابل ام نشسته بود .چه قدر کلبه بوی تجربه می داد . هیچ کس دریا را عین او بلد نبود. زخم های عمیق تور در کف دستان اش و حرکت بی خود انگشتان اش. کلبه تنها جایی بود که با مغز آماسیده ام فلسفه قورت نمی دادم و سیاست هضم نمی کردم. همین جوری خوش حال بودم ، برای زندگی. چند سالی می گذرد از آن شب ها. دیگر از آن کلبه و پیرمرد خبری نیست. فقط باید به یاد بیاورم شب هایی را که در باد و باران هیکل خالی از زندگی ام را می سپردم به کلبه ی نمور پیرمرد تا محسور آسمان آبی دلش شوم و سیراب زندگی. شب هایی که طعم چای دارچین داشت و بوی تند اشنو. کم کم نزدیک می شوم به روزهایی که بارانی می پوشم و دست های ام را می تپانم ته جیب ام، کلاه را تا روی ابروها می کشم و منتظر باران می مانم. کلبه ی پیرمرد عجب جایی بود. ....................................................... اوزون برون ،ستیرا ، چال باش : از ماهی های خاویاری خزر رزاق ،چیپچیک،نبوی نیک،لوبر: از ابزار صید ماهی خزری ، گون دوغ میش: بادهای محلی شینگ: نوعی سمور شل ، شیبلیت : از انواع ماهی ها
نوشته شده در سه شنبه 22 آذر1390ساعت 10:0 توسط سیامک حسن زاده| |

در سال ۱۲۶۴ قمری، نخستین برنامه ی دولت ایران برای واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانی ایرانی را آبله کوبی میکردند. اما چند روز پس از آغاز آبله کوبی به امیر کبیر خبردادند که مردم از روی ناآگاهی نمیخواهند واکسن بزنند. به ویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویسها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه یافتن جن به خون انسان میشود هنگامی که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله جان باختهاند، امیرکبیر بی درنگ فرمان داد هر کسی که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور می کرد که با این فرمان همه مردم آبله میکوبند. اما نفوذ سخن دعانویس ها و نادانی مردم بیش از آن بود که فرمان امیرکبیر را بپذیرند. شماری که پول کافی داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله کوبی سرباز زدند. شماری دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان میشدند یا از شهر بیرون میرفتند روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیرکبیر اطلاع دادند که در همه ی شهر تهران و روستاهای پیرامون آن فقط سیصد و سی نفر آبله کوبیده اند.

در همان روز، پاره دوزی را که فرزندش از بیماری آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امیرکبیر به جسد کودک نگریست و آنگاه گفت: ما که برای نجات بچه هایتان آبله کوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیرکبیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم جن زده می شود. امیر فریاد کشید: وای از جهل و نادانی، حال، گذشته از اینکه فرزندت را از دست دادهای باید پنج تومان هم جریمه بدهی. پیرمرد با التماس گفت: باور کنید که هیچ ندارم. امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمیگردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز چند دقیقه دیگر، بقالی را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود. این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روی صندلی نشست و با حالی زار شروع به گریستن کرد. در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانی امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالی از بیماری آبله مردهاند. میرزا آقاخان با شگفتی گفت: عجب، من تصور میکردم که میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است که او این چنین های های میگرید. سپس، به امیرکبیر نزدیک شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، برای دو بچهی شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست. امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشکهایش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانی که ما سرپرستی این ملت را بر عهده داریم، مسوول مرگشان ما هستیم. میرزا آقاخان آهسته گفت: ولی اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیده اند امیرکبیر با صدای رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانی مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم، دعانویسها بساطشان را جمع می کنند. تمام ایرانیها اولاد حقیقی من هستند و من از این می گریم که چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند

نوشته شده در یکشنبه 29 آبان1390ساعت 23:51 توسط سیامک حسن زاده| |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت