![]() |
![]() |
|
| مبین که میگوید ببین چه میگوید |
|
نخستین روز بهار گویی نخستین روز آفرینش است. اگر روزی خدا جهان را آغاز کرده است،مسلما" آن روز نوروز بوده است. مسلما" بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز ،روز آفرینش است. هرگز خدا جهان را و طبیعت را ،با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است. مسلما" اولین روز بهار سبزه ها روییدن آغاز کرده اند و رودها رفتن و شکوفه ها سر زدن و جوانه ها شکفتن. و این همه یعنی نوروز. "دکتر شریعتی"
سال نو مبارک. |
|
+
سه شنبه 29 اسفند1385 20:19 سیامک |
|
|
خدایا عقیده ی مرا از دست عقده ام مصون بدار. خدایا به من قدرت تحمل عقیده ی مخالف ارزانی کن. خدایا جهل آمیخته با خودخواهی و حسد مرا رایگان ابزار قتاله ی دشمن برای حمله به دوست نساز. خدایا شهرت،منی را که"میخواهم باشم"قربانی منی که "میخواهند باشم"نکند. خدایا مرا در ایمان اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصیان مطلق باشم. خدایا مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان.اضطرابهای بزرگ،غمهای ارجمند و حیرتهای عظیم را به روحم عطا کن. لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز بر جانم ریز. "دکتر شریعتی" |
|
+
یکشنبه 27 اسفند1385 17:36 سیامک |
|
|
به آنکه اعتراض می کند که چرا دانشجویان دست می زنند و صلوات نمی فرستند میگویم: صلوات نفرستادن جوانان گناه توست.چرا که خود می دانی صلوات را به چه صورتی در آورده ای و برایش چه مصرف هایی درست کرده ای. یکی اینکه تا شخصیت گنده ای وارد مجلس شده صلوات فرستادی،مصرف دیگرش حرکت تابوت و جنازه است در میان زنده گان،مصارف دیگرش هو کردن یک سخنران،پایین کشیدن یک منبری،و مسخره کردن کسی،این هاست مصارفی که تو برای صلوات ساخته ای. تو هرگز به دست بوسیدن اعتراض نکردی حالا به دست زدن اعتراض می کنی؟
"دکتر شریعتی" |
|
+
چهارشنبه 23 اسفند1385 14:17 سیامک |
|
|
هر صبح درآفریقا که غزالها از خواب بیدار می شوند می دانند که باید تندتر از تندترین شیرها بدوند. هر صبح که شیرها از خواب بیدار میشوند می دانند که باید تندتر از کندترین غزالها بدوند. مهم نیست که شما شیر هستید یا غزال... مهم اینست که بدانید،هر صبح که خورشید بر میآید باید!بهتر بدوید... |
|
+
پنجشنبه 17 اسفند1385 11:9 سیامک |
|
|
رسول ملاقلی پور درگذشت. حتی تصورش هم باورنکردنی... اما مثل اینکه حقیقت داره.عمو رسول سینمای ایران رفت.باور کنید که رسالت عمورسول با میم مثل مادر تموم شد. رازقی پرپرشد باغ در چله نشست تو به خاک افتادی کمرعشق شکست ما نشستیم وتماشا کردیم... |
|
+
چهارشنبه 16 اسفند1385 1:55 سیامک |
|
|
کیست که بتواند آتش بر کف دست نهد وبا یاد کوههای قفقاز خود را سرگرم کند؟ یا تیغ گرسنگی را با یاد سفره های رنگارنگ کُند کند یا برهنه در برف دیماه فرو غلتد و به آفتاب تموز بیاندیشد؟ نه،هیچکس،هیچکس چنین خطری را به چنان خاطره ای تاب نیاورد. از آنکه خیال خوبی ها درمان بدیها نیست بلکه صد چندان به زشتی آنها می افزاید. "شکسپیر" |
|
+
چهارشنبه 16 اسفند1385 1:35 سیامک |
|
|
در قبایل عرب همواره جنگ بود،اما مکه"زمین حرام"بود و ماههای رجب،ذیقعده،ذی الحجه و محرم،"زمان حرام"،یعنی که در آن جنگ حرام است.دو قبیله که با هم می جنگیدند،تا وارد ماه حرام می شدند،جنگ را موقتا" تعطیل می کردند،اما برای آنکه اعلام کنند که در حال جنگند و این آرامش از سازش نیست،ماه محرم رسیده است و چون بگذرد،جنگ ادامه خواهد یافت،سنت بود که بر قبه ی خیمه ی فرمانده قبیله،پرچم سرخی برمی افراشتند تا دوستان،دشمنان و مردم،همه بدانند که جنگ پایان نیافته است. آنها که به کربلا می روند،می بینند که جنگ با پیروزی یزید پایان گرفته و بر صحنه ی جنگ،آرامش مرگ سایه افکنده است. اما می بینند که بر قبه ی آرامگاه حسین،پرچم سرخی در اهتزاز است. بگذار این "سالهای حرام"بگذرد!
|
|
+
سه شنبه 15 اسفند1385 15:27 سیامک |
|
|
یه عمره می خورم ، می خوابم ،بلند میشم ،کار می کنم......کار میکنم برای اینکه بخورم، می خورم برای اینکه کار کنم...کار میکنم برای فراغت، فراغت برای کار.تولید برای مصرف، مصرف برای تولید.....سرگیجه گرفتم از این تکرار مسخره. این واژه ی زندگی چقدر عجیب.چقدر نیرومند که تمام این مدت اینطور احمقانه داره منو می چرخونه.مثل اینکه یه تازیانه دستش گرفته و حتی فرصت فکر کردن هم نمی ده.هی میزنه پشت آدم و میگه برو....آخه کجا؟اصلا چرا؟واسه چی؟ اونقدر مشغولم کرده که همش باید زندگی کنم.شب و روز چسبیده به هم و هیچ فرصتی ندارم.حتی تو خواب هم باید زندگی کنم.تو این مدت اونقدر سرم شلوغ بود که حتی نفهمیدم چقدر وقت صرف شد؟!الان کجای عمر هستم؟!تا مرگ چقدر فاصله دارم؟! چقدر موقعیتها، لذتها، ارزشها، کمالها تو زندگی بوده که بدست نیاوردم.بدست نیاوردم برای اینکه مشغول زندگی بودم!!؟چقدر از عمرم، از خودم گذشتم بخاطر زندگی.مثلا واسه خریدن یه ماشین چند سال خودمو فدای ماشین کردم تا بهش برسم؟تازه وقتی بهش رسیدم نفهمیدم که چیو از دست دادم و به چی رسیدم؟!مگه لذت داشتن اتومبیل به قیمت بردگی پول و کار و گذشت زمان، بالاتر از لذت انسان بودن؟چقدر ساده و احمقانه عمرم رو با لذتهای مسخره با تکرار با روزمرگی عوض کردم؟تازه فهمیدم که تا حالا داشتم زمان رو فدا می کردم، آگاهی رو فدا می کردم، استعداد و غرور و عصیان و خلاقیت و .......داشتم انسان رو فدا می کردم. چه قدرت عجیب و وحشتناکی داره این زندگی که همین انسان، همین انسانی که از جنس خداست رو، همین انسانی که از اون بالاها اومده این پایین، تبدیل کرده به یه لجن به یه کرم یه لاشخور با لذتهای کثیف، با هوسهای پوچ، ایده ال های مبتذل. وای که چقدر غریب این واژه. پس زندگی یعنی فدا کردن بهترین داشته ها برای رسیدن به بدترین چیزها. خوب حالا تکلیف چیه؟باید زندگی کرد یا نه؟؟؟ چطور میشه طوری زندگی کنی که در حرکت باشی، زنده باشی، زندگی کنی، اما به انسان بودنت لطمه نزنی؟ |
|
+
دوشنبه 14 اسفند1385 23:53 سیامک |
|
|
سلام اومدم.اومدم به عشق تمام دلتنگی های پاکی که داریم و فقط با تنهایی هامون قسمت می کنیم. از یه اتاق کوچیک که از تمام خودم با خبره وارد این مسیر شدم.مسیری که فعلا آخرش دیده نمی شه... اسم این مسیرو میذاریم زندگی.چطوره؟
|
|
+
دوشنبه 14 اسفند1385 15:2 سیامک |
|
|
خدایا به من توفیق عشق بی هوس تنهایی در انبوه جمعیت و دوست داشتن بی آنکه دوست بدارند عنایت فرما "دکتر شریعتی" |
|
+
دوشنبه 14 اسفند1385 14:35 سیامک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
سلام
اومدم.اومدم به عشق تمام دلتنگی های پاکی که داریم و فقط با تنهایی هامون قسمت می کنیم. از یه اتاق کوچیک که از تمام خودم با خبره وارد این مسیر شدم.مسیری که فعلا آخرش دیده نمی شه... اسم این مسیرو میذاریم زندگی.چطوره؟ |
|
RSS
|