![]() |
![]() |
|
| مبین که میگوید ببین چه میگوید |
|
مثال "شكار ميمون در اروپا" ! ... در اروپا شكارچيان ميروند به جنگل تا ميمون را بطور سالم و زنده شكار كنند؛ميمون ها در آن گوشه هستند و شكارچي ها در اينطرف.قبلا" جلوي درختها و يا رودخانه اي كه محل آمد و شد ميمونهاست، كاسه هاي سريشم ميگذارند؛خودشان هم شبيه بهمان كاسه ها آنطرف تر مي چينند، منتها كاسه هاي پر از آب را !كنار آنها مي نشينند؛ ميمونها هم مي آيند كنار كاسه ها – كاسه هاي سريشم – مي نشينند.شكارچي ها دستهايشان را بلند مي كنند،ميمونها هم دستهايشان را بلند مي كنند؛آنها دستهاي خود را به داخل كاسه هاي خود ،كه پر از آب است فرو مي كنند ؛ميمونها هم دستشان را بر ميدارند.اينها مدتي نگه مي دارند،ميمونها هم نگه مي دارند،بعد درست مثل تيمم مي گذارند روي پيشاني،آنها هم مي گذارند روي پيشاني؛اينها دستهايشان را مي كشند روي چشمها و صورتشان،آنها هم مي كشند؛اينها رو به خورشيد مي ايستند،آنها هم مي ايستند ... خوب خشك مي شود ! اما بعد كه ميخواهند چشمهايشان را باز كنند ،باز نمي شود !و شكارچي ها ميروند و ميگيرندشان. روشن شد ؟
چه بايد كرد؟
|
|
+
چهارشنبه 18 مهر1386 17:41 سیامک |
|
|
روزي در يكي از خطابه هاي خود در كوفه،علي-كه از شمشيرش مرگ مي بارد و از زبانش شعر!بازويي از پولاد داشت و دلي از آتش- ناگهان ،در اثناي سخن ،كلماتش آتش مي گيرند و آنچه در آن بيست و پنج سال رنج،فرو خورده بود،با جرقه ي خاطره اي ،يكباره در درونش منفجر ميشوند و او را كه هيچگاه- جز در خلوت ميان خدا و خويش – نناليده بود،برميافروزند و چنان بيتاب ميكنند كه –بي آنكه بخواهد- با خاق،از خويش سخن ميگويد و از سرگذشت دردناك خويش و از آن حقكشي ها ونامردمي ها كه از دست دوست ديد و آن نقاب ها و نفاق ها و آن دستها!دستهاي اصحاب كبار مهاجر و انصار كه به خون حقيقت آغشته بود و آن خنجرها كه از پشت زدند و آن شكنجه ها كه بر جانش ريختند و ...آن خاطره ها! مرگ دردناك پيامبر،سرگذشت فاطمه،ابوذر تنها...سقيفه و شورا و عثمان و معاويه و مروان!و... سكوت بيست و پنج سال تمام،و صبر"خار در چشم و استخوان در حلقوم"! جان گرفتن دردها و اشتعال خاطره ها،علي را چنان بي تاب كرده بود كه به خشم و خروش سخن ميگفت و كلماتش دردناك و آتشين شده بود و گويي بر سر منبر كوفه،در پيش چشمهاي به اشك نشسته ي خلق،آتش گرفته و مي سوزد! ناگهان،يكي از آن آدمهاي پرت كه هيچگاه تحت تاثير هيچ احساسي قرار نمي گيرند و جز همان كه در حافظه شان راه يافته،هيچ جاذبه اي و حادثه اي تكانشان نمي دهد،و گويي هرگز معنايي يا احساسي بر آنها نمي گذرد و جنسا" امپرمابل اند! -بي آنكه احساس كند كه چه جوي در اين جمع پديد آمده است و علي در چه حال و حالتي است-با خاطر جمعي مطلق،يك سئوال خيلي شرعي!مطرح ميكند كه مثلا":"يا اميرالمومنين!اگر در وسط يك بياباني قرار گرفته باشيم،چهار فرسخ در چهار فرسخ در چهار فرسخ در چهار فرسخ از مس!از نظر زماني هم فقط چهار ركعت داريم به غروب آفتاب،تكليف نماز ما چيست؟چون فرصت نيست،از طرفي هم زمين از مس است يعني نه آب هست كه وضو بگيريم و نه خاك كه تيمم كنيم! و علي را ببين!ناگهان از اين آب سرد كه مرد خنك بر جان آتش گرفته اش مي ريزد،سرد ميشود و بيدرنگ به حرمت مرد،سئوالش را به آرامي و ادب جواب مي گويد. مردم،كه از اين شيعه ي عوضي و سئوال بي ربطش عصباني شده بودند،با التهاب از علي خواستند كه سخنش را دنبال كند و داستان غم انگيز و عبرت آموز زندگيش را ادامه دهد و باز هم از خودش و رنجهايش بگويد. و علي، كه اكنون آرام گرفته بود و پس از لحظاتي كه دردها در او زبانه كشيده بود،سبكدردتر شده بود،باز سرپوش نيرومند كظم و كتمان را بر سر انبوه رنجها و ناگواري ها و حريق كلمات ملتهبي كه براي گفتن بي قراري مي كنند و نبايد گفت و سوزش آن همه اسراري كه روح را از درون به آتش ميكشند و بايد در درون دفن كرد....كشيد و سكوت سنگيني را كه از مرگ پيامبر تا حال،بر سينه ي پر از سخنش،حمل كرده بود،دوباره بر گرفت،تا.... مرگ خويش ! "هبوط"
|
|
+
یکشنبه 8 مهر1386 18:22 سیامک |
|
|
سلام؛ - ممنونم كه فراموشم نكرديد.از اينكه از طرفتون فهميده ميشم احساس غرور ميكنم و خوشبختي ... - تو اين روزاي قشنگي كه نزديكتريد به خدا،واسه آبجي نواي شيطونمون دعا كنيد تا زودتر خوب شه اين دراكولا - علی و شیوا دوتا از دوستان خوبم منو به بازي دعوت كرده بودند.هر چند خيلي ديره اما... اوليش اين بود؛ 5 تا از بهترين مطالبي كه تو وبم داشتم: 1. 2. 3. 4. 5. باور كن هيچي نداشتم. اما دوميش؛ 5 تا از بهترين كتابهائي كه خوندم: 1.ديوان شمس 2.بوف كور ..................... صادق هدايت 3.چه بايد كرد؟............... دكتر شريعتي 4.كوري.........................ژوزه سارامانگو 5.همه مي ميرند............سيمون دوبوار ظاهرا" قاعده ي بازي اينه كه براي هر بازي 5 نفر ديگه رو دعوت كنم. از اونجائي كه من فقط بلدم تا 3 بشمرم ؛ واسه همين همه ي بچه ها رو دعوت می كنم واسه اين بازي. من از دو كار نفرت دارم : يكي درد دل كردن كه كار شبه مردهاست و يكي هم از خود دفاع كردن،براي تبرئه ي خود جوش زدن،كه كار مستضعفين است،آدمهاي سست. شجاع را به همدرد نيازمند نيست،از ناله شرم دارد.مرد پاك را نيز زندگي و زمان تنها نمي گذارند.زندگيش از او دفاع ميكند،زمان تبرئه اش مي كند،پليدان هرگز پاكدامني را نمي توانند آلود.هرچند سنگ ها را بسته و سگ ها را رها كرده باشند! "هبوط در كوير"
|
|
+
یکشنبه 1 مهر1386 16:0 سیامک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
سلام
اومدم.اومدم به عشق تمام دلتنگی های پاکی که داریم و فقط با تنهایی هامون قسمت می کنیم. از یه اتاق کوچیک که از تمام خودم با خبره وارد این مسیر شدم.مسیری که فعلا آخرش دیده نمی شه... اسم این مسیرو میذاریم زندگی.چطوره؟ |
|
RSS
|