زندگي هميشه در جايي است كه او نيست ...
زندگي جاي ديگري است
ميلان كوندرا
- كلمات عادي براي اين ساخته شده اند كه به محض اينكه بر زبان آيند ، از بين بروند، و بجز خدمت كردن در همان لحظه ي برقراري ارتباط ، هدف ديگري ندارند ؛ تابع اشياء و چيزها هستند و فقط به آنها نام مي بخشند؛ اما اينجا مي بينيم كه اين كلمات به خودي خود ، چيزي شده بودند و تابع هيچ چيز نبودند. براي يك گفتگوي فوري و يك انهدام سريع بوجود نيامده بودند؛ بلكه دوام و بقاء داشتند.
- آن دو تنها كساني بودند كه در سالن مي رقصيدند و زاويه (xavier) مي ديد كه گردن اين زن به طرز عجيبي پژمرده است، پوست در چشمهايش به طرز عجيبي چروك خورده است و دو چين فوق العاده عميق در دو طرف دهانش نقش بسته و خوشحال شد كه سالهاي زيادي از زندگي را در آغوش گرفته است.
- وقتي مردي فوق العاده راضي و خوشحال است ، خواب مثل يك پاداش به سراغش مي آيد.
- آدم نمي تواند كاملاً خودش باشد مگر زماني كه كاملاً در ميان ديگران باشد.
- به خود مي گفت معشوقه ها مجروح مي كنند و مادرها دلداري مي دهند؛ به خود مي گفت معشوقه ها مي توانند بيشمار باشند اما مادر فقط يكي است ...
- زندگي هميشه در جايي است كه او نيست ...
- مادربزرگ پير شده بود ؛ حافظه اش را از دست داده بود و يك روز (بدون هيچ سرو صدايي) پت پت كرد و سوخت و دود كرد.
- اشك بهترين چيز براي پاك كردن لكه هاست.
- شعر سرزميني است كه در آن هر گفته اي تبديل به واقعيت ميشود. شاعر ديروز گفته است: زندگي همچون گريه اي بيهوده است و امروز مي گويد : زندگي چون خنده شاد است. و هر بار درست گفته است. امروز مي گويد: همه چيز پايان مي پذيرد و در سكوت غرق مي شود، فردا خواهد گفت : چيزي پايان نمي يابد ، همه چيز طنيني جاودانه دارد ، و هر دو درست است. شاعر نيازي به اثبات هيچ چيز ندارد. تنها دليلش شدت احساسات اوست.
- هيچ يك از ما نمي خواهد بي رحم باشد ... البته ... اما اين بزرگترين قساوت خواهد بود كه جرات نكنيم در برابر سنگدلان ، سنگدل باشيم.
- بعد شاعر پير در مقابل ياروميل روي سنگفرش خيابان زانو زد و دستش را بوسيد و گفت : دوست من، من به جواني تو احترام مي گذارم! پيري من به جواني تو احترام مي گذارد ، چون تنها جواني است كه دنيا را نجات خواهد داد! بعد يك لحظه ساكت شد و در حالي كه سرِ طاسش را به زانوهاي ياروميل مي ماليد با صداي بسيار خون آلودي افزود: و من به عشق بزرگ تو احترام مي گذارم.
- ... با نفرت به مادرش فكر مي كرد كه سرِ طناب درازي را در دست داشت، طنابي كه قلاده ي آن محكم خفتِ گردنش شده بود.


در دل من چیزی است،مثل یک بیشه ی نور، مثل خواب دم صبح