همه ی رنگ ها با من آشنایند
هر موجی که از سینه ی دریا برمی خیزد،
به سوی من پیش می آید
و برایم پیامی در ساحل می نهد و باز می گردد.
جاذبه ای مرموز ،دل مرا به این سرزمین می کشاند.
هوا عطری به مشامم می ریخت که گویی
دیری نگذشته است که او از این جا گذشته است.
بوی گل صوفی در فضا پراکنده بود.
سکوت بود و سخن بود.
هنوز نقش وجودی نبود،
اما طراح "دوست داشتن"بر سینه ی عدم نقش شده بود.
گویی بنده ی نامریی،
پای دل مرا به اینجا بسته است،
دل مرا با این سرزمین کاری هست.

- - - - - - - - - - - - - - - -

معشوق من چنان لطیف است،
که خود را به " بودن " نیالوده است،
که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد،
نه معشوق من بود.

- - - - - - - - - - - - - - - -


زندگی خوردن و خوابیدن نیست
انتظار و هوس و دیدن و نادیدن نیست.
زندگی چون گل سرخی است پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطیف
یادمان باشد اگر گل چیدیم،عطر و برگ و گل و خار همه همسایه ی دیواربه دیوار همند.

"دکتر شریعتی"

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -


این روزها من "بچه" هستم
این روزها من "مغرور" هستم
این روزها من "شجاع" هستم
این روزها من "عاشق" هستم
و این تنها بواسطه ی "زمان" بدست آمد.

راستی آیا این روزها من " دانا " هستم؟